خرید بک لینک
بی دقتی تا چه حد آخه بازم همون ایرادای قبل سخته خیلیم سخت و گیج کننده ست خودم وقتی نگاه می کنم (قبل از موعد) چیزی متوجه نمیشم اما همین که میبرم پیش استاد، با نگاه اول میگن اینجا یا اونجاش به کلیت

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 3:12

فردا جشن سه ماهه داریم، که بچه هامون نشون بدن این چند وقته چیا یاد گرفتن و انگاری توی همه مهدا رسمه! قرار بود اول دی بگیریم ولی سالن پیدا نمی شد یا اینکه برنامه های مدیرمون توی اون روزایی که سالن اوک

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 3:12

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 3:12


هانیه یکی از چند دختر با محبت کلاسمه

توی کلاسم دو تا هانیه دارم

یکی ساداته و دیگری عام

منظور من دومیه ست

مامانش مریضه :'(

توی خونه ایم که مادر مریض باشه وضع مشخصه :'(


خدایا

تو رو به پهلوی شکسته مادر

با اون لحظه ای که بین در و دیوار بودن

به اشکهای غریبانه علی

قسمت میدم هیچ مادری در بستر بیماری نباشه

آمین


+ بچه ها، دعاش می کنید مگه نه؟

خیلی خیلی دعاشون کنید.

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 3:12

رو به روی میز نوری دست سازم نشستم. یعنی چراغ قوه گوشیمو روشن کردم و گذاشتم زیر شیشه میز عسلی و برگه هامم روی شیشه و واگیره به واگیره پیش میرم. حس خوبیه ولی نور چراغ قوه اذیتم می کنه. هر واگیره رو که

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 3:12

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضبآلود به من کرد نگاه سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 3:12

امروز روز خوبی بود به نسبت روزای شلوغ پلوغ دیگه هفت و ده دقیقه بیدار شدم و صبونه خوردم و بعدم هشت و ربع/بیست دقیقه زدم بیرون وقتی رسیدم مهد تعداد کمی از کوچولوهام اومده بودن از شب قبل پاهام درد می کر

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 3:12


به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقیست



+ مگه من حرفی از رفتن زدم؟؟؟؟

اینجا حسب و حال محبوبه شب نوشته میشه دوست عزیز

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 3:12


چرا بچه های کوچولو باورشون نمیشه ما آدم بزرگام مامان داریم؟



+این چندمین باره که از مامانم حرف زدم و بچه ها یکی یکی پرسیدن خانم مگه شما مامان دارین؟

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 3:12

امروز بعدازظهر دو دسته خانواده دیدم یکی اونایی که زبانشون به تشکر و قدردانی باز شد و دسته دیگه اونایی که نگاه طلبکارانه بهت دارن و اینکه خودت میدونی وظیفه تو انجام میدی به کنار، اونام یه تشکر و خشک و

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 3:12


بالاخره روز موعود فرا رسید و کمتر از هفت ساعت به جشن پایان سال بچه ها مونده و کاردستیِ عیدانه بچه ها هم به حول و قوه الهی تموم شد. علی برکت الله بزنید کف قشنگه رو :|


+باورم نمیشه چهارشنبه سوری امروزه؟؟


برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 10 فروردين 1397 ساعت: 5:16

الان من چطوری حسمو بیان کنم که قشششنگ معلوم باشه که چقدر خوش گذشت و چقدر همه چیز با برنامه و عالی اجرا شد؟ : ) بعد از نماز رفتم تالار. همه همکارا اومده بودن با لباسای کارگری :دی البته وضع منم بهتر از اونا نبود :| دکور و چیدمان تالار جوری بود که صندلی عروس و داماد! مرکز تالار بودن پس باید یک جوری میزا و صندلی ها رو میچیدیم که همه، سنِ و صحنه رو ببینن و مانع

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 10 فروردين 1397 ساعت: 5:16


واقعا مبارکم باشه : )

چه لذت بخش و شیرینه.

اولی حقوقمو میگم ^_^

امروز اولین حقوق رسمی مو دریافت کردم.


تو راه برگشت نشد که برم شیرینی فروشی و همه رو مشعوف کنم.

الانم که بسته ست.

یکی دو ساعت دیگه میرم شیرینی اولین حقوقمو می خرم.


+تا بیست و هفتم باید بریم مهد -__-

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 10 فروردين 1397 ساعت: 5:16

به احتمال خیلی زیاد این آخرین پستم در سال جاری هست. نمیدونم کی ولی اینو بدونید که همیشه ی همیشه به یادتون هستم حتی در لحظه تحویل سال. پیشاپیش عیدتون مبارک و ان شاءالله لحظه های خوشی رو در کنار عزیزانتون تجربه کنید و ضمنا انقدر تو دورهمی هاتون این یک وجبی ها رو از توی جیب و کیف هاتون در نیارید :| +اگه خدا بخواد روز اول فروردین رو هم ما مشهدیا میزبان حضرت آق

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 10 فروردين 1397 ساعت: 5:16


بحول و قوه الهی نود و شش هم به تاریخ پیوست.

درسته که این دقایق آخر چشام اشکی بود ولی خیلی خوشحالم از اینکه تموم شد.

فقط دعا می کنم حوادث نود و شش دیگه توی نود و هفت تکرار نشه. :| نه معدنی منفجر بشه، نه زلزله ای بیاد، نه قطاری از ریل خارج بشه، نه اتوبوسی چپ بشه، نه سیلی بیاد، نه کشتی یی تو دریا بسوزه، نه هواپیمایی سقوط کنه. (آمین)

(خدایا ما این همه پوست کلفت بودیم و خودمون خبر نداشتیم؟! :|)



+از بیست و پنج سالگیم تنها ۲۹ روزه دیگه مونده -_-


برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 10 فروردين 1397 ساعت: 5:16



می گویند برای کلبه کوچک همسایه ات چراغی آرزو کن قطعا خانه تو نیز روشن خواهد شد.

من خورشید را برای شب هایتان آرزو میکنم تا هم گرم باشد و هم سرشار از روشنایی...


+لیلة الرغائبتان مبارک : )

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 10 فروردين 1397 ساعت: 5:16


"گاهی اوقات منطقِ ساده بچه ها خیلی درست تر از منطقِ پیچیده ی ماست..."

رهش / رضا امیرخانی

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 10 فروردين 1397 ساعت: 5:16


درسته که تلخ بود و برای من مثل زهر مار بود ولی تونست کمی سرحالم بیاره و جلو مهمونامون آبرو ریزی نکنم و بی حال نباشم ولی دیگه نه تا این حد!

ملت همه خوابن اونوقت منه فلک زده عینهو جغد چشام بازه بازه -_-

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 10 فروردين 1397 ساعت: 5:16

۱- چرا این تعطیلات لعنتی تموم نمیشه؟ دلم برای شیطنت بچه ها تنگ شده. انقدر که به بچه ها نگفتم خاله، شب مهمونیِ خونمون، هی به دختر خاله م که ده سالشه می گفتم فهیمه خاله نکن :| فهیمه خاله جورابم پای دره بدش من. فهیمه خاله... فهیمه خاله... اصن یه وضی... آخر سرم اعتراض کرد و گفت تو دختر خاله می نه خاله ۲- وقتی از نظر روحی در بدترین حالت ممکن باشم رونویسی گلستا

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 10 فروردين 1397 ساعت: 5:16

خان داداشم از وقتی پاشو عمل کرده بود زیر نظر پزشکش ورزشای مخصوص پا رو انجام میداد که پای راستش تنبل نشه. کم کم درد پاهاش کمتر شد و پای سوم که عصا باشه رو گذاشت کنار و باشگاه رفت. (قبلش تو خونه با دمبل روی پاهاش کار می کرد) خلاصه که هم کار می کرد و هم شبا می رفت باشگاه. اوایل شام رو همه با هم می خوردیم ولی کم کم تایم کاری و باشگاه برادرم قاتی پاتی شد و این

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 10 فروردين 1397 ساعت: 5:16

صفحه بندی